" به نام او "
امروز...هر گوشه ي دنيا
گر باهميم و گر تنها
باهم...همراه و هم پيمان
ره پيماييم سوي فردا...
افطاری...دیر رفتم و زود برگشتم...
اما برعکس همیشه که از انجا بر می گشتم چشمم خیس بود و دلم گرفته...خوبم و خوشحال...
خوشحالم که بین برو بچه های بیست بیست و یک ساله...رفقای قدیمی ای که نمی دانم از راهی که در آن می روند راضیند یا نه...بچه هایی که نمی دانم چگونه بزرگ شدند...دختر هایی که حالا هر کدامشان برای خودش خانمی شده...من هم کسی هستم...
خوشحالم که دوستانم را دارم حتی اگر سالی یک ساعت باشد...خوشحالم که از دیدنشان به وجد می ايم...خوشحالم كه دست در دست مي چرخيم و مي خنديم و فرياد مي زنيم...
خوشحالم كه وقتي دور هم هستيم دوباره همان بچه هاي دوران راهنمايي با همان جيغ و داد ها هستيم...
خوشحالم كه بين همه ي انها من هم راهم را پيدا كرده ام...خوشحالم كه هدفم را دوست دارم...خوشحالم كه زندگيم را دوست دارم...خوشحالم كه حرفي براي زدن دارم و ارزوهايي براي رسيدن و آدم هاي براي دوست داشتن...
حتي اگر مسيري كه مي روم كمي سخت باشد...و حتي اگر همان مسيري نباشد كه ارزويش را داشتم...
من خوشحالم...
...
نوشته شده توسط خانم کوچولو در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت
" به نام او "
خب ادم ها آدمند دیگر...دلشان میگیرد گاهی...کاریش هم نمی شود کرد...
بعضی وقت ها گریه آدم را ارام می کند بعضی وقت ها خنده...
اما گاهی هم هست که هیچ کدام!
گریه و خنده ارامم نمی کند...دیدن عکس های قدیمی و جدید فقط عصبی ام می کند...خواندن یادداشت ها و خاطره ها روانی ام می کند...به کسی احتیاج دارم که برایش بگویم بدون اینکه از این نسخه های آخرین ورژن برایم بپیچد...
به زندگی بدون قرص احتیاج دارم...به دانشگاه بدون ترس...به ارامشی احتیاج دارم که نمی دانم در کجا می شود پیدایش کرد...
بعضی وقت ها خسته می شوم...از اینکه همیشه بر می گردم سر جای اولم...از اینکه هر چقدر هم می خواهم هر چقدر هم به هر شکلی اقدام می کنم اخرش می ر سم به این نقطه که از شرایطم ناراضی ام ...همیشه می رسم به اینکه می خواهم بروم به یک جای خیلی دور...می رسم به خستگی و ناامیدی و ذهن خسته و وجود عصبی از این طرز زندگی...
دوایش را نمی دانم...دوایش تمام شدن راهنمایی نبود...حتی دبیرستان هم نبود...دوایش دانشگاه هم نبود...دوایش قرص اعصاب نبود...دوایش آن یک نفر ادم خاص هم نبود...انگار درد بی درمان است...
ذهن بیچاره ام اشفته و خسته است...گاهی دلش نمی خواهد کار کند...اگر هم مجبورش کنم درست کار نمی کند...
حالا این روزها...مثل ادمی که با چشم بسته سعی می کند مسیر صافی را برود دوباره برگشته ام به نقطه ی شروع...دلم می سوزد برای خودم...
هر چه فکر می کنم می بینم در زندگی ام کمتر پیش آمده که مدتی خوب و شاد و سر حال و سالم باشم!...نه فکر می کنم همچین چیزی تقریبا" محال باشد!!!
...
نوشته شده توسط خانم کوچولو در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
" به نام او "
نزدیک غروب اولین روز مهمانی خداست و من...
نمی دانم چرا کسلم...بی حوصله و گاهی هم بد اخلاق!...امروز کلی وقت خودم را با تغییر دادن چیزهایی در اتاق مشترکم با خواهر کوچکم مشغول کرده بودم!...این شد که میزم آبی است و دور و برم کمی رنگ و رو گرفته!...
...
فعلا" فقط دارم تمرین می کنم که باید بنویسم...
...
هر کسی که از این طرف ها رد می شود...التماس دعا
نوشته شده توسط خانم کوچولو در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت
" به نام او "
گاهی هم خب پیش می اید دیگر...اشکالی ندارد که...دلیل نمی شود که کسی چپ چپ نگاهم کند...اصلا" این جا خانه ی من است...هر وقت بخواهم می نویسم...هر وقت نخواهم نمی نویسم...به همین سادگی!...
گاهی وقت ها دیدن نشانه هایی از گذشته آدم ها را به عقب می برد...این چند روزه خیلی به عقب رفته ام...به روزهای کودکی ام...به آغوش پدربزرگ و مادر بزرگ مرحومم...به حیاط خانه ی کوچکمان در آن محله ی قدیمی...به دبستان...به اوتوبان کردستان...به میدان فلسطین...به کلاس آن اقای معلم زبان...به کنکور...به آن شب های نت گردی...به روزهای پارک طالقانی...به دماوند... ... ...
و شاید سرکی کشیده باشم در فردا...فردایی که آرزویش را دارم...وفردایی که پیش خواهم آورد و پیش خواهد آمد...فردایی که باید خودم را برایش اماده کنم...چراکه شاید همانی نباشد که می خواهم...همان طور که این همه روزی که گذشت و همانی نبودکه من می خواستم باشد...
نمی خواهم حرف تکراری بزنم...حوصله ی شنیدن غرغرهای خودم را ندارم...
...
خسته از سفر...با اتاقی که بیشتر شبیه بازار شام بود تا اتاق...ولو شده بودم رو تختم و به کتابخانه نگاه می کردم که بی اختیار دستم جلو رفت و کتابی را برداشت...
دو سه ساعتی پای کتاب بودم...یگانه...کتابی که خاطراتی نامفهوم را برایم یاداوری می کند...
تقریبا" دوباره خواندمش...چند جایی از اول کتاب چیزهایی نوشته بودم که شاید خطر ناک باشد!...
خواندن کتاب کمی از بار غمم کرد...امیدوارم کرد به خودم...نه نه نمی خواهم دوباره شروع کنم...هر چه هست بهتر است در ذهن خودم بماند...تا حتی مجبور نشوم برای بیانش جمله بندی کنم...
...
نمی دانم چرا نوشتم...حرفهایی که می خواستم بنویسم در ذهنم گم شدند!...ترجیح می دهم پاکش نکنم...شاید دوباره برگردد عادت نوشتن...
...
...
...
عزیزم صفحه ی ۱۷۱ سطر ۱۶کتاب مورد علاقه ات رو بخون...حرفی توش زده که من با جمله بندی دیگه ای بهت گفتم و تو تقریبا" قبولش نکردی...شاید از باخ قبولش کنی...
نوشته شده توسط خانم کوچولو در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
" به نام او "
بعد از مدت مدیدی فرار سلام!...
فکر می کنم فرار کردن همیشه هم جواب نمی دهد...شاید هم بهتر باشد بگویم هیچ وقت جواب نمی دهد!...
آدم هر کاری که کند هر چقدر هم به چپ و راست برود بالاخره یک جایی باید محکم بایستد و با مساله رو به رو شود...هر چقدر هم که سخت و پیچیده باشد...باید حل بشود...و اگر حل نشود ممکن است کم کم به یک مشکل واقعی تبدیل شود که برای حل کردنش مدت ها و مدت ها زمان نیاز است...
می دانم که سخت است...مطمئنم...
می دانم که همت بلند می خواهد و تلاش بسیار...
اما شاید چاره ای نداشته باشم که ان الله یحب المتطهرین و یحب التوابین...(امیدوارم آیه را چپکی ننوشته باشم...
شاید باز هم یک شروع دیگر...
نمی دانم!...
نوشته شده توسط خانم کوچولو در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دلتنگم!...
راه خونه كدوم طرفه؟...
گم شده ام توي خاطره هام!...
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY